تبليغاتX
در عمق روشنائی هادر جستجوی تاریکی گمشده

آرمان وآرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.پدر آرمان و پدرآرزو از كسب و كار حرف ميزدند. مادر آرمان و مادر آرزو از زندگي مردم حرف مي زدند خواهر و برادر كوچولوي آرمان وآرزو با هم بازي مي كردند.آرمان و آرزو در سكوت عاشقانه به هم نگاه مي كردند.

پدر آرزو گفت:جهيزيه آرزو كامل نيست ولي به زودي يه فكري مي كنم.پدر آرمان گفت:مهم نيست اصل كار خودشون هستند كه بايد زندگي رو بسازند من هم خيلي وقته تو فكر يه خونه براي آرمان هستم انشا الله به زودي خونه هم مي خرم.پدر آرزو گفت:مهم اينه كه هم ديگه رو دوست دارند اينطوري بدون سقف هم با هم زندگي مي كنند. آرمان وآرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.

مادر آرزو گفت:من خيلي دخترم رو دوست دارم نمي دونم چه جوري مي تونم ازش جدا شم از همين حالا دلم براش تنگ شده. مادر آرمان گفت:اي بابا مگه كجا مي خواد بره؟ من عروسم رو مثل بچه ام دوست دارم. مادر آرزو گفت:خلاصه جون شما و جون آرزو.مادر آرمان گفت:خيالت راحت باشه من آرزو جون رو از پسرم هم بيشتر دوست دارم.آرمان و آرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.

پدر آرزو گفت:در مورد مهريه من و مادر آرزو با هم توافق كرديم كه معادل تاريخ تولد آرزو سكه باشه.پدر آرمان به شوخي گفت:چرا شوخي مي كنيد؟پدر آرزو با خنده گفت:شوخي نمي كنم جدي گفتم.پدر آرمان گفت:ما از شما ديگه توقع نداشتيم. مادر آرمان گفت:شما جدا اينقدر مهريه مي خوايد بگيريد؟مادر آرزو گفت:خب دوستيمون به جا ولي اين مساله براي ما خيلي جديه. آرمان و آرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.

    پدر آرمان گفت:شما فكر نمي كنيد يه كم زياده؟قبل از اينكه مادر آرزو صحبت كنه پدر آرزو گفت:نه آقا چرا بحث مي كنيد؟ مادر آرمان گفت:ولي اينجوري باعث ميشه كه اين دوتا به هم نرسند.مادر آرزو گفت:ما كه به اين ازدواج راضي هستيم شما اگه اين مهريه رو قبول كنيد اونا با هم ازدواج مي كنند.مادر آرمان گفت:آخه يعني چه؟پدر آرزو گفت:يعني چه نداره همينه كه هست.پدر آرمان گفت:همينه كه هست يعني چه؟درست صحبت كنيد.پدر آرزو گفت:من درست صحبت مي كنم شما رسم خواستگاري ياد بگيريد.عروس گرفتن كه مفتي نيست.پدر آرمان گفت:صداتو بيار پائين فكر كردي اينجا شهر هرته كه هر چي بگيم بايد بگيم چشم؟پدر آرزو گفت:برو بابا تو كه پسرت نه خونه داره نه ماشين.چرا اومدي خواستگاري؟پدر آرمان گفت:نه اينكه جهيزيه دختر شما چشم محله رو كور كرده!  مادر آرزو گفت:درست صحبت كنيد آقا.پدر آرمان گفت:بيا بريم خانم اينا آدم نيستندپدر آرزو گفت:ما آدم نيستيم؟و بعد دست به يقه شدند پدر آرمان پدر آرزو رو پرت كرد و خورد به گلدون پدر آرزو بلند شد و با صورت خوني گفت:بريد گمشيد از خونه من بيرون.مادر آرمان هم دست آرمان رو گرفت واز خونه رفتند بيرون. آرمان از پشت شيشه ماشين و آرزو از پشت شيشه پنجره همچنان عاشقانه به هم نگاه مي كردند.

+ نوشته شده توسط میکائیل در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:57 |

زندگي چيست؟

زندگي منتظر اتوبوس بودن و بد و بي راه گفتن به شهرداري نيست زندگي منتظر اتوبوس بودن و درس گرفتن ار مردمي است كه از جلو شما عبور مي كنند.

زندگي تميز كردن برف هاي روي ماشين و غر زدن به زمستان نيست زندگي تميز كردن برف هاي روي ماشينه در حالي كه به يكي از دونه ها ي ستاره اي برف رو خوب نگاه كني و حكمتش را در ذهنت جستجو مي كني.

زندگي اين نيست كه توي يه كوچه باريك منتظر يه پيرزن معلول باشي تا رد بشه و كلي از خودت عصبانيت نشون بدي زندگي منتظر بودن براي اون پيرزنه تا رد بشه و در همين مدت به پاهاي خودت هم يه نگاهي بياندازي.

زندگي اين نيست كه از كنار يه بچه دست فروش رد بشي و با تمسخر يه لبخند بزني و رد بشي زندگي اينه كه فقط 60 ثانيه جاي اون بشيني و مردم رو ببيني كه نگاهت مي كنن و بعد بفهمي كه دنيا دست كيه.

زندگي اين نيست كه با زور سوار تاكسي بشي تا زرنگي كرده باشي و زود تر به خونه برسي زندگي اينه كه اجازه بدي يه نفر ديگه سوار بشه تو هم با تاكسي بعدي بري اون وقت مي بيني كه يه خيابون اون طرف تر اون تاكسي تصادف كرده و مسافرش كشته شده و تو به سلامت به طرف خونه از جلوش رد ميشي.

زندگي ما مال خود ماست پس خودمون اونو خوب يا بد مي سازيم....

+ نوشته شده توسط میکائیل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:33 |

فردا روز مادر بود، چند تا از بچه ها ي كلاس قرار گذاشته بودند بعد از كلاس به خريد برن.زهرا هم دنبال اونا راه افتاد.بچه ها وارد اولين مغازه شدند زهرا بيرون ايستاد يكي از بچه ها از زهرا پرسيد چرا ايستادي؟

زهرا جواب داد:من قبلا يه هديه براي مادرم خريدم و بعد خدا حافظي كرد و رفت.

زهرا دروغ گفت،چون پولي براي خريد هديه نداشت.زهرا آرام در خيابان ها قدم مي زد و مغازه ها ي شلوغ رو نگاه مي كرد. زهرا خواست كه زود به خونه بره اما يك لحظه يادش اومد كه به مادرش قول داده بودكه امسال براش يه هديه بخره، هر چند مادرش گفته بود لازم نيست چيزي بخره و پولها شو براي خودش نگه داره اما زهرا تصميم گرفته بود امسال هرجور شده بايد يه هديه براي مادرش بخره، اما هيچ پولي نداشت در اصل خانواده زهرا مدتها بود كه پولي نداشتندنه براي خريد هديه نه براي يه تكه نان براي غذا.

زهرا كنار خيابون به مغازه ها چشم دوخته بود. ترديد و دودلي تمام وجودش رو گرفته بود نه پولي داشت،نه روئي كه با دست خالي به خونه برگرده.از بس كنار مغازه ها راه رفته بود احساس خستگي زيادي كرد و كنار يكي از مغازه ها نشست و كم كم به خواب رفت.

حالا صبح شده بود يه آمبولانس جلوي خونه زهرا بود. اهالي محل هم جمع شده بودند مادر زهرا شب قبل مرده بود.

يه آمبولانس ديگه هم كنار خيابون در حال بردن جنازه زهرا بود.

مادر زهرا از قصه ي دخترش كه كه اون شب به خونه نيامده بود مرده بود،

......و زهرا هم به خاطر اينكه اون شب پول نداشت محكوم به اين بود كه از سرما بميرد
+ نوشته شده توسط میکائیل در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 14:13 |

نيم ساعت از شروع كلاس گذشته بود كه پروانه وارد كلاس شد. چند صندلي آنطرف تر هم پريسا كنار دوستاش مشغول صحبت و خنده بود. پريسا پولدارترين دختر كلاس بودبعد از كلاس پريسا رفت توي ماشين گرونقيمتش وخودش رو تو آئينه نگاه مي كردو منتظر دوستاش بود تا باهم به خونه برند.

پروانه هم مثل هميشه با پاي پياده به طرف خونه اش راه افتاد چون پول زيادي نداشت هميشه پياده مي رفت به همين خاطر هميشه دير به دانشگاه ميرسيد. پروانه از پياده رفتن دو چيز به دست آورده بود يكي كفش هاي پاره و يكي پاهاي زخمي.

دوستان پريسا رسيدند و با ماشين رفتند اونا اون روز خيلي كار داشتند قرار بود تو خيابونا با ماشين گشت بزنندقرار بود بعد از اون به خريد برن قرار بودبراي شام به يه رستوران شيك برن....

پريسا‍ وقتي بعد از كلي خوش گذروني به خونه رسيد با نامزدش كه خيلي همديگر رو دوست داشتند تو حياط خونشون كلي بگو بخند كردند.

پريسا قبل از خواب تو اين فكر بود كه فردا با كدوم ماشيناش بره دانشگاه كه با كلاس تر جلوه كنه.

پروانه هم اون روز خيلي كار داشت قرار بود وقتي به خونه رسيد داروهاي مادرش رو بده. قرار بود بساط ترياك پدرش رو جمع كنه. قرار بود به برادر كوچكش غذا بده .قرار بود با صاحب خونه براي اجاره سه ماه عقب مونده سر و كله بزنه. قرار بود به پيشنهاد ازدواج مرد متاهلي كه از پدرش هم بزرگتر بود فكر كنه.

 پروانه قرار بود اون شب گل شمعدوني خشكيده كنار پنجره اتاقش رو با اشكهاش سيراب كنه.

+ نوشته شده توسط میکائیل در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 13:58 |
 

مدير مدرسه جلسه اي ترتيب داده بود كه مادران دانش آموزان رو براي كمك به ياد گيري دانش آموزان را هنمائي كنند.

مريم ده ساله نگران در سالن مدرسه ايستاده بود‌‌‍،چهره اش ترديد و اضطراب عجيبي رو نشون مي داد،آرام آرام به طرف دفتر مدير رفت پشت در ايستاد و بعد از يه مدت طولاني در زد،مدير گفت:بفرمائيد،مريم به آرامي وارد اتاق شد.

مديركه اون روز از شيطنت هاي دانش آموزان عصباني بود با ناراحتي گفت:چيه؟چي مي خواي؟مريم هيچي نگفت،مدير گفت مي گم چي مي خواي ؟بيا جلو ببينم.مريم جلو رفت و با صداي لرزان گفت:خانم؛مادرم فردا نمي تونه بياد مدرسه.مدير گفت:چرا؟مريم گفت مادرم روز ها خونه نيست.مدير گفت:خوب بگو يه روز نره سر كار.

مريم گفت:آخه نمي شه.

مدير گفت يعني چه؟

مريم گفت:اون يه جائي مي ره كه من نميدونم.من فقط شبها مي تونم باهاش حرف بزنم.

مدير گفت:من نمي دونم فردا مادرت بايد بياد مدرسه.اينقدر بهونه نيار.برو بيرون.مريم گفت:آخه...

مدير گفت:آخه بي آخه فردا با مادرت مي اي مدرسه.فهميدي؟مريم گفت:مادم نمي تونه بياد.مدرير گفت:اگه تو براي مادرت مهم باشي اون مياد مدرسه.مريم گفت مادرم خيلي منو دوست داره اما نمي تونه بياد.مدرير كه خيلي عصباني شده بودسرمريم داد زد و گفت:آخه مگه مادرت كدوم گوريه كه نمي تونه بياد؟مريم با چشماني معصومانه و پر از اشك به مدير نگاه كرد و گفت:

دقيقا نمي دونم ولي بابام ميگه اون پيش خداست.

+ نوشته شده توسط میکائیل در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 13:58 |

يه روز تو يه اداره اي كار داشتم بعد كه اومدم بيرون ديدم عقب ماشينم درب و داغونه بعد از چند لحظه ديدم يه آقائي با ترس و لرز اومد جلو و گفت: ببخشيد حواسم پرت شد اينجوري شد منتظر شما بودم تا زنگ بزنيم پليس خسات شما رو بدم.

راسش منم اگرچه وضع مالي خوبي نداشتم و خسارت ماشين هم شده بود قوز بالا قوز يه كمي خود شيريني كردم البته يه كمي كه نه و گفتم:

 اي بابا اين چيزا مهم نيست مال دنيا ارزش نداره مگه ما آدم براي اين ساخته شدم كه از هم شكايت كنيم وخسارت بگيريم؟درسته شما مقصر هستيد اما هر چه بوده قسمت من بوده.

شما بفرمائيد من هيچي خسارت نمي خوام .

طرف هم بعد از كلي تعارف خيلي تشكر كرد و رفت .چه رفتني

با كوله باري از تعجب انگار داشت خواب ميديد البته خودم هم از خودم تعجب كردم اصلا نمي دونم چه جوري اون حرف ها رو جور كردم.

حلا اينجا رو گوش كنيد..

يك ساعت بعد از اون اتفاق داشتم تو يه كوچه باريك رانندگي مي كردم كه يه ماشين جلوم سبز شد تا خواستم كاري كنم كار تموم شد.

راننده از ماشينش پياده شدهيكل بزرگ وقوي داشت با قيافه اي جدي و ناراحت يه نگاهي به ماشينش انداخت

 من گفتم ببخشيد اصلا متوجه نشدم .

اومد نزديك من قلبم داشت از سينه ميز د بيرون دستشو آورد بالا گذاشت روي شونه من وگفت: اي بابا اين چيزا مهم نيست مال دنيا ارزش نداره مگه ما آدم براي اين ساخته شدم كه از هم شكايت كنيم وخسارت بگيريم؟درسته شما مقصر هستيد اما هر چه بوده قسمت من بوده.

شما بفرمائيد من هيچي خسارت نمي خوام.

خوب ميدونيد چه حالي پيدا كردم اون موقع با خودم گفتم چه خوب شد به راننده اولي بد وبيرا نگفتم

چه خوب شد به راننده اولي توهين نكردم

چه خوب شد از راننده اولي خسارت نگرفتم

چه خوب شد تو گوش راننده اولي نزدم

چه خوب شد....

چه خوب شد....

خودمونيما واقعا ...

خدايش چه خوب شد كه..........

+ نوشته شده توسط میکائیل در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 13:55 |
 

اوايل بهار بود دخترك كوچولو زير باران در گوشه ي خيابان منتظر بود.بدون چتر يا لباس گرم يك ساعت گذشت دو ساعت سه ساعت شب شد تقريبا نيمه هاي شب بود كه پدر و مادر دختر بعد از تلفن زدن به هزار و يك جا مانده بودند در حيرت و اضطراب كه دختر كوچكشان كجا مانده است.

پدر ديگر طاقت نياورد و در خيابان با قدم هاي سنگين جستجو مي كرد سريع قدم بر مي داشت و چشمانش پر از نگراني و عصبانيت بود. نگران براي دخترش و عصباني هم براي دختر كه وقتي او را پيدا كرد نگرانيش از بين برود و عصبانيتش را بر سر دختر بروز دهد.

باران به سختي مي باريدو دخترك همچنان در گوشه ي خيابان تن و لباسهايش را به دست باران سپرده بود پدر ش با نا اميدي راه مي رفت تا ناگهان گمشده ي خودش را پيدا كرد و به سرعت به طرفش رفت و با يك سيلي به صورت كوچكش به سيلي هاي باران خاتمه داد و فريادي زد كه صداي رعد و برق آن شب را از ياد دخترك برد.پدرش با عصبانيت بازوهاي دختر را گرفته بود و به شدت تكان مي داد و مي گفت:معلوم هست كجائي دختره ي بي عقل؟نزديك بود از نگراني سكته كنيم.زود باش بگو اينجا چه كار مي كني .

دخترك با ترس و لرز جواب داد.

 ترس از پدرش و لرز از سرما.

دخترك با كلمات ناشمرده و پر از بغض گفت:بابا خودت گفتي منتظرم باش.

پدر تاره به ياد آورد كه به دخترش قول داده بود بعد از كارش دخترش را سوار كند و به خريد بروند.

دختر ادامه داد:خودت گفتي اگه يك سال هم نيومدي من نبايد از اينجا تكون بخورم.....من گفتم تو هم بايد قول بدي كه زود بيائي..

تو هم گفتي قول ميدم.....

من گفتم بايد قول مردونه بدي ......تو هم گفتي قول مردونه مي دم زود بيام قول مردونه.......

+ نوشته شده توسط میکائیل در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 13:54 |