آرمان وآرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.پدر آرمان و پدرآرزو از كسب و كار حرف ميزدند. مادر آرمان و مادر آرزو از زندگي مردم حرف مي زدند خواهر و برادر كوچولوي آرمان وآرزو با هم بازي مي كردند.آرمان و آرزو در سكوت عاشقانه به هم نگاه مي كردند.
پدر آرزو گفت:جهيزيه آرزو كامل نيست ولي به زودي يه فكري مي كنم.پدر آرمان گفت:مهم نيست اصل كار خودشون هستند كه بايد زندگي رو بسازند من هم خيلي وقته تو فكر يه خونه براي آرمان هستم انشا الله به زودي خونه هم مي خرم.پدر آرزو گفت:مهم اينه كه هم ديگه رو دوست دارند اينطوري بدون سقف هم با هم زندگي مي كنند. آرمان وآرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.
مادر آرزو گفت:من خيلي دخترم رو دوست دارم نمي دونم چه جوري مي تونم ازش جدا شم از همين حالا دلم براش تنگ شده. مادر آرمان گفت:اي بابا مگه كجا مي خواد بره؟ من عروسم رو مثل بچه ام دوست دارم. مادر آرزو گفت:خلاصه جون شما و جون آرزو.مادر آرمان گفت:خيالت راحت باشه من آرزو جون رو از پسرم هم بيشتر دوست دارم.آرمان و آرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.
پدر آرزو گفت:در مورد مهريه من و مادر آرزو با هم توافق كرديم كه معادل تاريخ تولد آرزو سكه باشه.پدر آرمان به شوخي گفت:چرا شوخي مي كنيد؟پدر آرزو با خنده گفت:شوخي نمي كنم جدي گفتم.پدر آرمان گفت:ما از شما ديگه توقع نداشتيم. مادر آرمان گفت:شما جدا اينقدر مهريه مي خوايد بگيريد؟مادر آرزو گفت:خب دوستيمون به جا ولي اين مساله براي ما خيلي جديه. آرمان و آرزو عاشقانه به هم نگاه مي كردند.
پدر آرمان گفت:شما فكر نمي كنيد يه كم زياده؟قبل از اينكه مادر آرزو صحبت كنه پدر آرزو گفت:نه آقا چرا بحث مي كنيد؟ مادر آرمان گفت:ولي اينجوري باعث ميشه كه اين دوتا به هم نرسند.مادر آرزو گفت:ما كه به اين ازدواج راضي هستيم شما اگه اين مهريه رو قبول كنيد اونا با هم ازدواج مي كنند.مادر آرمان گفت:آخه يعني چه؟پدر آرزو گفت:يعني چه نداره همينه كه هست.پدر آرمان گفت:همينه كه هست يعني چه؟درست صحبت كنيد.پدر آرزو گفت:من درست صحبت مي كنم شما رسم خواستگاري ياد بگيريد.عروس گرفتن كه مفتي نيست.پدر آرمان گفت:صداتو بيار پائين فكر كردي اينجا شهر هرته كه هر چي بگيم بايد بگيم چشم؟پدر آرزو گفت:برو بابا تو كه پسرت نه خونه داره نه ماشين.چرا اومدي خواستگاري؟پدر آرمان گفت:نه اينكه جهيزيه دختر شما چشم محله رو كور كرده! مادر آرزو گفت:درست صحبت كنيد آقا.پدر آرمان گفت:بيا بريم خانم اينا آدم نيستندپدر آرزو گفت:ما آدم نيستيم؟و بعد دست به يقه شدند پدر آرمان پدر آرزو رو پرت كرد و خورد به گلدون پدر آرزو بلند شد و با صورت خوني گفت:بريد گمشيد از خونه من بيرون.مادر آرمان هم دست آرمان رو گرفت واز خونه رفتند بيرون. آرمان از پشت شيشه ماشين و آرزو از پشت شيشه پنجره همچنان عاشقانه به هم نگاه مي كردند.
